تبليغاتX
ني ني من و حسين

ني ني من و حسين

خاطرات ني ني

رومينا 17 ماهه مي شود...............

17 ماهه شدي و من خدا را شاكرم به خاطر داشتن تو............تويي كه به زندگيم معنا دادي...........با تمام سختيهايي كه در طول اين مدت 17 ماه داشته ام..........هميشه با خودم ميگم بچه از هر نوعيش واسه هر خونه اي لازمه..........خداوندا به همه عطا كن..........

سختي هاي اين 17 ماه هم باعث شد من به يك سميه ديگه تبديل بشم.........خدارو شاكرم كه بوسيله دخترم يه سري تغييرات بنيادين رو توي من ايجاد كرد...........تغييراتي كه به هيچوجه با هيچ وسيله اي در من 30 ساله صورت نمي پذيرفت........مگر بوسيله اين دختر مموشي.......حكمتت را شكر..........

تو كوچولوي 80 سانتي باعث شدي سختي هاي ديگران خيلي به چشم من بياد................براي مشكلات ديگران هم مثل مشكلات خودم ناراحت بشم.........يك جور احساس همنوعدوستي عجيب...........

قبلا هم بودماااااااااا.........ناراحت مي شدم و رد ميشدم..........ولي الان سعي مي كنم براي همنوع خودم چاره انديشي كنم..........اگه كاري از دستم بربياد انجام بدم..........

شايد اگه تو مثل خيلي از بچه هاي ديگه راحت و بي دردسر وزن مي گرفتي و بزرگ ميشدي............چشم من هم همون جور بسته مي موند...........ولي حالا كه با سختي وزن گرفتي و بزرگ شدي ......قدر گرم گرم وزنت و سانت سانت قدت رو مي دونم..........

قدر هر لقمه اي كه بهش آلرژي نداري و ميتوني بخوري رو مي دونم.............

مي دونم خيلي از بچه ها نون ، برنج و شير و خيلي چيزاي ديگه به خاطر بيماريهاي خيلي اذيت كننده اي نمي تونن بخورن........و نياز به حمايت دارن تا زندگي عادي داشته باشن............

مي دونم اگه يه بچه اي اختلالات تكاملي داره......تقصير هيچكس نيست..........بايد از اون بچه و پدر و مادرش توسط جامعه و دولت حمايت بشه تا زندگي شادي داشته باشن.......چون شاد زيستن حق همه هست.....

مي دونم كه خدا مهربونه و مارو نگاه مي كنه...........به معجزه اعتقاد دارم..........و مي دونم خدا مي تونه علي رغم مشكلات زيادي كه شايد به چشم هركسي بياد دلمو خوش كنه........اونجور كه بي عارترين آدما توي قصرهاشون هم نيستن...

مي دونم اگه خدا به من سختي مي ده حتمآ ظرفيت تحمل اين سختي رو توي من ديده پس من نسبت به اونايي كه سختي نمي كشن يه قدم جلوترم...........پس شكرآ لله.............

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 10:53  توسط somaie  | 

مشهدي روميناااااااااااااا

رفتيم مشهد..............خيلي خوش گذشت..............براي هركسي به ذهنم رسيد و التماس دعا داشت ، دعا كردم..........شما هم خيلي دختر خوبي بودي و از محوطه باز حرم براي بدو بدو بازي خوب استفاده كردي...........فقط يه كم بدغذا شدي ما به دندون ربطش مي ديم..........يه كم كه نه خيلي بدغذا شدي.......

كاش ماماني زودتر از مكه بياد...........فكر كنم اون بايد باشه تا تو خوب غذا بخوري................


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 11:17  توسط somaie  | 

رومينا خسيس مي شود................

رفته بوديم خونه دايي عليرضا مهموني.............اونجا همش همه چيز از دست مهرسا نوه دايي عليرضا مي گرفتي..............اون بنده خدا هم 6 ماهشه و تا ميومد يه اسباب بازي رو بكنه تو دهنش هي ازش مي گرفتي.......دستات جا نداشتا....بزورررررررررررر.........خسيس خانم.........بايد بهت ياد بدم كه هميشه گشاده دست باشي.........انشالله

فردا مي خوايم بريم پابوس امام رضا............خدا كنه امام رضا بهمون نگاه كنه........حاجت روا بشيم.......پارسال همين موقعها بود كه رفتيم مشهد...........اونموقع 5 ماهت بود و كلي اذيت مي كردي.........ولي چون با ماماني رفتيم خيلي خوش گذشت...........علي رغم دفع خونهاي شديد جنابعالي........اونموقع از امام رضا خواستم كه خوب بشي...........خداييشم الان خيلي بهتري..........

پي نوشت : الان يك هفته است دارم دنبال يك هتل آپارتمان خوب مي گردم كه آشپزخونه داشته باشه كه ما واسه دخمل آلرژيكي مون كه نمي تونه غذاي بيرون بخوره غذا بپزيم..........هتل آپارتمان ملل انتخاب شد......

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 9:24  توسط somaie  | 

تست ناموفقيت آميز لبنيات

لبنيات را تست كرديم................خورديم توي ديواررررررررررر...............

بلغم دفع مي كني............چه بلغمي........

مامان جون.........داشتم اميدوار مي شدم كه خوب شدياااااااااااااااااااا..........ولي...............

توكل بر خداااااااااااااااااااااااااا..............

تا تست بعدي ما مي مانيم اميدواررررررررررررررر

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 11:34  توسط somaie  | 

رومینا بالاخره گفت : بابا............

بالاخره تصمیم گرفتی به بابات بگی بابا.......ولی بعضی مواقع یادت می ره و می گی دایی..........

حسابی شیطونی می کنی............همه از دستت خسته می شن............

خدایا شکرت..........به خاطر تمامی نعمتهات شکر..................


+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 17:18  توسط somaie  | 

رومينا 16 ماهه مي شود..............

رومينا ديروز 16 ماهه شد..............وزن 10 كيلو...................بسيار شيطون و پر جنب و جوش...........
كلماتي هم كه ميگه :
ماما...........من و همه خانومها...........
دايي........داييهاش و باباش و همه آقايون........جالبه بابا نمي گه.......بهش ميگم همه كه دايي نيستن...آقا هستن///ميگه آدا
دادو..........قاشق
آپو.......هاپو
دس....دست
چش...چشم
ايي....علي
جوجو.....جوجه و همه پرندگان
اس.....اسب
ني ني .........ني ني و برخي عروسكها
اوو...از اون.........
آپ........پا....ههههه برعكس ميگه
اب با فتحه.......آب
بوف.......پوفه يا غذا

جيز..........هر چيز داغ.......

اوه اوه اوه.......هر وقت يه جايي اوف شده باشه كاربرد داره..........

آتيش..........آتيش

عمو..........عمو

دو.........توپ

البته اين كلمات رو هميشه نمي گه ............هر وقت عشقش بكشه ...........
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 9:0  توسط somaie  | 

آنتي بيوتيك و برفك دهان

كم كم دارم فكر مي كنم وبلاگ شما داره به دايرة المعارف پزشكي تبديل ميشه............

بله رومينا پس از خوردن يك دوره زيتروماكس و يك دوره سفكسيم.................و خوب شدن بيماريها (عفونت ريه و التهاب گوش)..........به برفك دهان كه در اثر خوردن آنتي بيوتيك بوجود مياد دچار شد.............

اونم برفكي كه انتشار پيدار كرد و كل جاي جيشش رو سوزوند..........و مامان بيچارش دوباره با استرس فراوان بردش دكتر.........و دكتر اخترخاوري بهش اطمينان داد كه مال استفاده از آنتي بيوتيكه..........

دكتر اخترخاوري ميگفت چقدر كوچولويي..........آخه دور سرش 45 مونده..........ولي چون راه مي ري و كلمه هايي رو هم ميگي مورد نداره...........ارثيه به نظرش............

خلاصه اينكه خيلي باحالي مامان...........يه كم بذار استراحت كنم...........خب............

براي رفلاكس هم كه كماكان بايد دارو بخوري تا ببينيم چه ميشود................

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 12:15  توسط somaie  | 

حرفهاي جديد.......................

قبلش بگم كه حسابي از دستت خسته شدم..........بعد از سرماخوردگيت...هنوز خس خس سينه ات خوب نشده بود كه گوشت عفونت كرد........روز سيزده به در بعد از كلي شيطنت در بوستان كودك در شهرك غرب بعد از اومدن خونه هي ديدم با گوشت ور ميري.........خلاصه اينكه شب با گريه بيش از حد تو مجبور شديم بريم اورژانس بيمارستان آتيه............بله گوشتان عفونت داشت..........و بايد دوباره آنتي بيوتيك بخوري.........

ولي تازه گيها علي رغم تنبلي شديدت در حرف زدن يه كوچولو دچار تغييراتي شدي .....حرفهايي كه ميزني عبارت است از ماما،دايي،دايو،ايي(علي)،آپو(هاپو)،جوجه يا جو جو،اس(اسب)،آتيش،ب ب (صداي ببعي)،.....

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 10:40  توسط somaie  | 

اداهاي جديد...............

بعد از اينكه از بيمارستان مرخص شدي............توي خونه متوجه شدم كه داري سرما مي خوري.......سرفه مي كردي.........فهميدم كه از توي بيمارستان واسه خودت ويروس سوغاتي آوردي...............

از اداهاي جديدتم اينه كه قاشقو كه دست من مي بيني فرار مي كني..........از دارو خوردن متنفري..........

دوبار دكتر بردمت..........ولي هنوز سينت خس خس مي كنه.........براي دارو دادن بهت بايد كلي انرژي صرف كنم......

مامان جون شايد باورت نشه ولي الان كه دارم اينو مي نويسم شايد ماههاست كه پرتقال نخوردم.........چون تو نمي توني بخوري از گلوي منم پايين نميره..........هر چيزي رو دستم ميگيرم كه بخورم خب تو هم مي خواهي....

به غذاهاي مجازت لب نمي زني ..........به خاطر مريضيها خيلي بي اشتها شدي............

از ماست و شير متنفرشدم.........آخه چرا خانوم گاوه با تو سر ناسازگاري داره...........

ولي در كل خيلي شيريني وقتي تو ماشين مي شينيم دستاتو مياري بالا و ناناي مي كني.........

توي كل عيد خواب شبت ريخته بود به هم و حسابي اذيت شدي و ما رو هم اذيت كردي............

از خوانندگان محترم معذرت مي خوام از اينكه خيلي پرت و پلا نوشتم..........

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 14:57  توسط somaie  | 

رومينا بستري مي شود.....................

نمي خوام زياد از سختي هاي روزهايي كه توي بيمارستان بستري بودي بگم.........فقط اينو بگم كه اسهال ويروسي (روتا ويروس) گرفته بودي..........و 4 شب توي بيمارستان بستري بودي..........حسابي خسته شدم...

ولي متوجه شدم خدا به ما نگاه ميكنه...............از خدا خواستم كه عيد با رومينا توي خونه باشيم.......خداوند مهربان هم اجابت كرد.............خدايا شكرت..............

پي نوشت 1: از خداوند به خاطر داشتن همسري مهربان كه توي تمام اين شبهاي دلگير بيمارستان به عنوان همراه دوم اتاقمون يار و ياور من بود و بهم دلداري مي داد و غصه هاي خودشو به خاطر من رو نمي كرد متشكرم....

پي نوشت 2 : الهي بميرم برات ماماني كه اينقدر اذيت شدي و سوزن سوزنت كردن...........

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 12:22  توسط somaie  |